مقالات

از اسطوره تا علم: مسیر تاریخی شناخت روان

از اسطوره تا علم: مسیر تاریخی شناخت روان

نگاهی سریع به این صفحه

مقدمه

شناخت روان انسان، سفری طولانی و شگفت‌انگیز است؛ سفری که از دوران اسطوره‌ها و خدایان آغاز شد، از مسیر فلسفه و دین گذشت و سرانجام به علم مدرن روان‌شناسی رسید. روان، مفهومی پیچیده و مرموز است که از آغاز تاریخ، ذهن بشر را درگیر کرده است. انسان همواره می‌خواست بداند چه چیزی در درونش او را می‌سازد، چه نیرویی احساس، اندیشه و رفتار او را هدایت می‌کند، و چرا گاهی با خودش در تضاد است.

این پرسش‌ها در طول هزاران سال، پاسخ‌های گوناگونی یافته‌اند؛ از روایت‌های اسطوره‌ای گرفته تا پژوهش‌های علمی دقیق. در این مقاله، مسیر تاریخی شناخت روان را از اسطوره تا علم بررسی می‌کنیم تا ببینیم چگونه انسان از افسانه‌های روح و خدایان به نظریه‌های علمی درباره‌ی ذهن و رفتار رسید.


بخش اول: دوران اسطوره‌ها و باورهای باستانی

در دوران باستان، پیش از آنکه علم و فلسفه شکل بگیرند، مردم جهان پدیده‌های روانی را با زبان اسطوره و جادو توضیح می‌دادند. در تمدن‌های مختلف، هر فرهنگ تعبیری متفاوت از روح و روان داشت.

۱. روان در مصر باستان

{جستجوی معنا در پیچ و خم زندگی: داستانی از شانس، الهام و تغییرات سرنوشت‌ساز}

در مصر باستان، انسان دارای چند بخش روحی دانسته می‌شد:

  • کَه (Ka): نیروی حیاتی که پس از مرگ نیز باقی می‌ماند.
  • بَه (Ba): جنبه‌ی شخصیتی روح که می‌توانست پس از مرگ از بدن جدا شود.
  • آخ (Akh): روح جاودانه‌ای که در جهان دیگر زندگی می‌کرد.

مصریان معتقد بودند توازن میان این بخش‌ها موجب آرامش روان است. برای همین، آیین مومیایی کردن نه فقط برای حفظ بدن، بلکه برای حفظ “هویت روانی” فرد انجام می‌شد.

۲. روح در بین‌النهرین و ایران باستان

در تمدن بین‌النهرین، بیماری روانی اغلب نتیجه‌ی تسخیر روح توسط نیروهای اهریمنی دانسته می‌شد. درمانگران، با دعا و طلسم سعی در راندن ارواح خبیث داشتند. در ایران باستان نیز، به‌ویژه در آیین زرتشت، مفهومی از روان به‌نام “اوروَن” (Urvan) وجود داشت که پس از مرگ به داوری نهایی می‌رفت. باور به خیر و شر، به‌ویژه در قالب اهورامزدا و اهریمن، ریشه‌ی مهمی در نگاه انسان به روان و اخلاق داشت.

۳. روان در یونان باستان

در یونان، اسطوره‌ها به‌تدریج جای خود را به تفکر فلسفی دادند. واژه‌ی “پسخه” (Psyche) در یونانی به معنی «روح» یا «نَفَس زندگی» بود. در اسطوره‌ها، پسخه دختری بود که پس از آزمون‌های دشوار جاودانه شد — نمادی از روان انسانی که از رنج می‌گذرد تا به آگاهی برسد.

اما نخستین تلاش برای فهم علمی‌تر روان را فیلسوفانی چون سقراط، افلاطون و ارسطو انجام دادند.


بخش دوم: از فلسفه تا روان‌شناسی اولیه

۱. افلاطون و جهان درون

افلاطون معتقد بود روان از سه بخش تشکیل شده است:

  • عقل (Logos): بخش منطقی و خردمند.
  • شهوت (Epithymia): میل‌ها و غرایز.
  • خشم و اراده (Thymos): نیروی عمل و احساسات.

او این سه بخش را با ارابه‌ای تشبیه کرد که عقل افسار را در دست دارد و دو اسب میل و خشم باید تحت کنترل آن باشند. این تصویر، یکی از نخستین مدل‌های روان انسان است.

۲. ارسطو و مشاهده‌ی تجربی

ارسطو، برخلاف افلاطون، بیشتر به مشاهده و تجربه تکیه داشت. او روان را نه موجودی جدا از بدن، بلکه نیرویی طبیعی در درون بدن می‌دانست. به نظر او، روح انسان سه سطح دارد:

  • غذایی (گیاهی): حفظ حیات.
  • حسی (حیوانی): درک و حرکت.
  • عقلی (انسانی): تفکر و آگاهی.

ایده‌ی ارسطو، پیش‌زمینه‌ی نگاه علمی‌تر به روان شد و تا قرون وسطی تأثیر عمیقی بر تفکر اروپایی گذاشت.


بخش سوم: قرون وسطی و تسلط دین بر روان

در قرون وسطی، تفکر مذهبی بر شناخت روان سایه انداخت. در جهان مسیحی، روح انسان مخلوق خدا و جاودانه دانسته می‌شد. بیماری‌های روانی اغلب به نیروهای شیطانی نسبت داده می‌شد و درمان از طریق دعا، اعتراف یا تبعید صورت می‌گرفت.

اما در جهان اسلام، دانشمندان نگاهی متعادل‌تر داشتند.

۱. روان در فلسفه‌ی اسلامی

دانشمندانی مانند ابن‌سینا، فارابی و ابن‌هیثم نقش مهمی در پیوند فلسفه‌ی یونانی و علم جدید داشتند. ابن‌سینا در کتاب «شفا» و «نجات» روان را موضوعی فلسفی و طبیعی دانست و برای نخستین بار از حالات درونی مانند غم، ترس و شادی به‌عنوان پدیده‌های طبیعی نام برد.

او می‌گفت:

«نفس، جوهری است که بدن را تدبیر می‌کند، اما خود از بدن برتر است.»

در عین حال، در بیمارستان‌های اسلامی، درمان‌های روانی با موسیقی، گفتگو و مراقبت انجام می‌شد — روشی که شباهت زیادی به روان‌درمانی امروزی دارد.


بخش چهارم: رنسانس و آغاز شک علمی

در دوران رنسانس (قرن ۱۵ تا ۱۷)، انسان دوباره در مرکز توجه قرار گرفت. مردم شروع کردند به زیر سؤال بردن دیدگاه‌های سنتی درباره‌ی روح و روان. پزشکی، آناتومی و فیزیولوژی رشد یافتند و دانشمندان دریافتند که مغز، نقش مهمی در اندیشه و احساس دارد.

۱. دکارت و دوگانگی ذهن و بدن

فیلسوف فرانسوی رنه دکارت جمله‌ی معروف خود را گفت:

{روان رهبران بزرگ تاریخ: از اسکندر تا گاندی}

«می‌اندیشم، پس هستم.»

او معتقد بود ذهن (روح) و بدن دو جوهر متفاوت‌اند: بدن مادی است و ذهن غیرمادی. این نظریه که به «دوگانه‌انگاری» معروف شد، قرن‌ها در روان‌شناسی و فلسفه‌ی ذهن تأثیر گذاشت.


بخش پنجم: تولد روان‌شناسی به‌عنوان علم

تا قرن نوزدهم، روان‌شناسی هنوز شاخه‌ای از فلسفه بود. اما در سال ۱۸۷۹، ویلهلم وونت در لایپزیگ آلمان نخستین آزمایشگاه روان‌شناسی تجربی را تأسیس کرد. این رویداد، آغاز رسمی روان‌شناسی به‌عنوان یک علم مستقل بود.

۱. روان‌شناسی تجربی

وونت با استفاده از روش‌های آزمایشی سعی کرد ذهن انسان را به اجزای پایه‌ای مانند احساس و ادراک تقسیم کند. این دیدگاه به «ساخت‌گرایی» معروف شد.

۲. ویلیام جیمز و کارکردگرایی

در آمریکا، ویلیام جیمز معتقد بود روان را نباید به اجزا تقسیم کرد، بلکه باید عملکرد آن را در سازگاری انسان با محیط بررسی نمود. او کتاب مشهور اصول روان‌شناسی را نوشت که هنوز الهام‌بخش است.


بخش ششم: روان ناخودآگاه و انقلاب فروید

در اوایل قرن بیستم، زیگموند فروید دریچه‌ی تازه‌ای گشود. او معتقد بود بخش بزرگی از روان انسان ناخودآگاه است — یعنی افکار، خاطرات و امیالی که از آگاهی ما پنهان‌اند اما رفتارمان را هدایت می‌کنند.

فروید سه بخش برای روان قائل شد:

  • نهاد (Id): سرچشمه‌ی غرایز و امیال.
  • من (Ego): بخش آگاه و منطقی.
  • فرامن (Superego): وجدان اخلاقی و ارزش‌های اجتماعی.

نظریات فروید، با وجود نقدها، بنیان روان‌درمانی و تحلیل روانی را گذاشت و تا امروز بر هنر، ادبیات و فرهنگ تأثیر دارد.


بخش هفتم: روان‌شناسی رفتاری و شناختی

در واکنش به فروید، رفتارگرایان مانند جان واتسون و اسکینر گفتند که روان را نمی‌توان دید یا اندازه گرفت، پس باید فقط رفتار قابل مشاهده را مطالعه کرد. آن‌ها با آزمایش‌های شرطی‌سازی، نشان دادند که رفتار انسان نتیجه‌ی یادگیری از محیط است.

اما از دهه‌ی ۱۹۵۰، موج جدیدی به نام روان‌شناسی شناختی ظهور کرد. پژوهشگران مانند ژان پیاژه و آلبرت بندورا معتقد بودند ذهن مانند کامپیوتر عمل می‌کند؛ اطلاعات را می‌گیرد، پردازش می‌کند و پاسخ می‌دهد. این دیدگاه دوباره مفهوم ذهن را به مرکز علم بازگرداند.


بخش هشتم: روان‌شناسی انسان‌گرا و معنوی

در نیمه‌ی قرن بیستم، افرادی چون کارل راجرز و آبراهام مزلو با دیدگاهی متفاوت گفتند که روان انسان صرفاً ماشین یا مجموعه‌ای از امیال نیست، بلکه دارای اراده، خلاقیت و تمایل به رشد است. آنان «روان‌شناسی انسان‌گرا» را پایه‌گذاری کردند.

مزلو با هرم نیازها نشان داد که در بالاترین سطح، انسان به خودشکوفایی می‌رسد — یعنی تحقق کامل توانایی‌های درونی.
در دهه‌های اخیر نیز، «روان‌شناسی مثبت» با پژوهش درباره‌ی امید، شکرگزاری، و معنا، ادامه‌ی همین مسیر است.


بخش نهم: روان‌شناسی در عصر علم و تکنولوژی

امروزه روان‌شناسی با علوم عصبی، ژنتیک، هوش مصنوعی و داده‌کاوی ترکیب شده است. دانشمندان با اسکن مغز می‌توانند ببینند کدام نواحی هنگام تصمیم‌گیری یا احساس عشق فعال می‌شوند.
در عین حال، روان‌شناسی فرهنگی، اجتماعی و مثبت‌نگر به بررسی معنای زندگی، احساس خوشبختی و تأثیر جامعه بر روان می‌پردازد.

علم امروز می‌کوشد رازهایی را که در گذشته با اسطوره و جادو تفسیر می‌شدند، با شواهد علمی توضیح دهد — اما همچنان پرسش‌هایی باقی است که شاید هیچ‌گاه پاسخ قطعی نیابند.

شناخت روان، داستانی از تحول اندیشه‌ی بشر است: از زمانی که انسان رعد و برق را خشم خدایان می‌دانست، تا امروز که امواج مغزی را در آزمایشگاه اندازه‌گیری می‌کند.

اما شاید جوهره‌ی این مسیر در یک نکته نهفته باشد: تلاش برای فهم خویشتن.
انسان همیشه می‌خواهد بداند کیست، چرا رنج می‌برد، چگونه خوشبخت می‌شود، و چه چیزی در درونش نهفته است.

از اسطوره تا علم، روان همان راز دیرینه‌ای است که همواره ما را به جست‌وجو و تفکر وا‌می‌دارد.

{خلاصه کتاب کیمیاگر}


بخش دهم: پلی میان گذشته و حال – میراث اسطوره در روان مدرن

اگرچه امروزه روان‌شناسی بر پایه‌ی علم و پژوهش استوار است، اما ریشه‌های آن هنوز در ناخودآگاه فرهنگی بشر حضور دارند.
در واقع، بسیاری از مفاهیم امروزی روان، بازتابی از همان نمادها و اسطوره‌های کهن‌اند.

۱. اسطوره‌ها و روان ناخودآگاه

روان‌شناس بزرگ کارل گوستاو یونگ بر این باور بود که در درون هر انسان، «ناخودآگاه جمعی» وجود دارد — مخزنی از تصاویر، نمادها و کهن‌الگوهایی که از نسل‌های پیش در ما باقی مانده‌اند.
او می‌گفت شخصیت‌هایی چون “قهرمان”، “مادر”، “پیر خردمند” یا “سایه‌ی تاریک” در تمام فرهنگ‌ها تکرار می‌شوند، زیرا بخش‌هایی از روان انسانی را بازتاب می‌دهند.

یونگ در واقع پلی زد میان اسطوره‌های باستانی و روان‌شناسی علمی؛ او نشان داد که اسطوره‌ها فقط داستان نیستند، بلکه زبان رمزی روان‌اند.

۲. اسطوره به‌عنوان راهی برای درک روان

برای مثال، وقتی یونانیان داستان پرومته را گفتند — انسانی که از خدایان آتش دزدید تا به بشر ببخشد و به‌خاطر آن مجازات شد — در واقع درباره‌ی “خودآگاهی” انسان سخن می‌گفتند: میل او به دانایی و هزینه‌ی سنگینی که باید برای آن بپردازد.
روان امروز نیز همین را می‌گوید: رشد آگاهی همیشه با رنج همراه است.

بنابراین، حتی در دوران علم و فناوری، اسطوره‌ها به ما کمک می‌کنند تا احساسات و ناخودآگاه خود را بهتر بفهمیم.


از اسطوره تا علم: مسیر تاریخی شناخت روان

بخش یازدهم: روان و علم عصب‌شناسی – بازگشت به مغز

در قرن بیست‌ویکم، روان‌شناسی دوباره مسیر تازه‌ای در پیش گرفته است. اکنون دانشمندان می‌دانند که برای فهم روان، باید مغز را نیز بشناسیم.

۱. روان و مغز: پیوندی جدایی‌ناپذیر

تحقیقات عصب‌شناسی نشان داده‌اند که هر احساس، اندیشه و تصمیم، با فعالیت‌های الکتریکی و شیمیایی در مغز ارتباط دارد.
برای مثال، هورمون دوپامین نقش مهمی در احساس انگیزه، پاداش و لذت دارد.
وقتی کاری انجام می‌دهیم که نتیجه‌ی خوبی دارد (مثل موفقیت، یا حتی دریافت تأیید دیگران)، مغز دوپامین ترشح می‌کند و ما احساس خوشی می‌کنیم.
به همین دلیل است که رفتارهای تکرارشونده، عادت می‌شوند؛ زیرا مغز آن‌ها را با پاداش تقویت می‌کند.

۲. از ماده تا معنا

با این‌حال، علم عصب‌شناسی تنها یک بُعد از روان را توضیح می‌دهد.
انسان فقط مجموعه‌ای از نورون‌ها نیست؛ بلکه تجربه‌ی آگاهی، معنا، عشق و ترس را نیز دارد — چیزهایی که صرفاً با شیمی قابل اندازه‌گیری نیستند.
بنابراین، روان‌شناسی مدرن به سوی دیدگاه چندبعدی حرکت کرده است:
ترکیبی از زیست‌شناسی، شناخت، هیجان، فرهنگ، و معنویت.


بخش دوازدهم: روان در فرهنگ‌ها – از شرق تا غرب

یکی از مهم‌ترین تحولات قرن اخیر، توجه روان‌شناسان به تفاوت‌های فرهنگی در تجربه‌ی روان است.

۱. روان در تفکر شرقی

در سنت‌های شرقی مانند بودیسم و عرفان اسلامی، روان بیشتر به‌عنوان «آگاهی» دیده می‌شود تا «ماده».
در این دیدگاه، هدف زندگی، شناخت خود و رسیدن به آرامش درونی است. مراقبه، دعا و تفکر، ابزارهایی برای پاکسازی ذهن از آشفتگی‌اند.

برای نمونه، مولانا می‌گوید:

{غلبه بر مقایسه‌ی سمی: چگونه از دام مقایسه با دیگران رها شویم؟}

«درون خویش بنگر، که جهان از توست.»

این نگاه، امروزه در روان‌درمانی‌های نوین نیز وارد شده است. درمان‌های ذهن‌آگاهی (Mindfulness) که از آموزه‌های شرقی الهام گرفته‌اند، در درمان اضطراب، افسردگی و استرس بسیار مؤثر شناخته شده‌اند.

۲. روان در نگاه غربی

در مقابل، روان‌شناسی غربی بیشتر بر مشاهده، تحلیل داده و روش علمی تکیه دارد.
اما اکنون این دو نگاه در حال ادغام‌اند؛ دانشمندان دریافته‌اند که برای درک کامل روان، باید هم از علم مغز و هم از تجربه‌ی درونی انسان بهره گرفت.


بخش سیزدهم: روان در عصر بحران و انسان مدرن

با وجود پیشرفت‌های عظیم علمی، انسان مدرن بیش از هر زمان دیگر با بحران روانی روبه‌روست.
افزایش اضطراب، افسردگی، تنهایی و ازخودبیگانگی نشان می‌دهد که شناخت روان، هنوز راهی طولانی در پیش دارد.

۱. شکاف میان دانش و معنا

ما امروز مغز را می‌شناسیم، اما هنوز نمی‌دانیم چرا رنج می‌بریم.
علم می‌تواند توضیح دهد چه زمانی سروتونین کاهش می‌یابد، اما نمی‌تواند بگوید چرا دل انسان می‌شکند یا چرا گاهی از خود بیگانه می‌شود.

روان‌شناسی مدرن در تلاش است تا بین داده‌های علمی و معنای زندگی پیوند برقرار کند — همان چیزی که فیلسوفان و عرفا قرن‌ها پیش جست‌وجو می‌کردند.

۲. روان و جامعه

روان انسان نیز دیگر پدیده‌ای فردی نیست؛ بلکه بازتابی از جامعه است.
جنگ‌ها، فشارهای اقتصادی، ناامنی، و بحران‌های اخلاقی، همگی روان جمعی را شکل می‌دهند.
به همین دلیل است که امروز از مفهومی به نام روان جمعی یا سلامت روان اجتماعی صحبت می‌شود.

انسان تنها زمانی می‌تواند روان سالمی داشته باشد که در جامعه‌ای امن، آگاه و با‌محبت زندگی کند.


بخش چهاردهم: مسیر آینده – از شناخت تا رشد روان

شناخت روان دیگر فقط هدف نیست، بلکه ابزار رشد و تکامل انسان است.

۱. از درمان تا تحول

روان‌شناسی جدید نه‌تنها بر درمان اختلالات تمرکز دارد، بلکه بر پرورش ذهن و معنای زندگی نیز تأکید می‌کند.
مکتب‌هایی مانند روان‌شناسی مثبت، ترا‌فردی (Transpersonal Psychology) و عصب‌روان‌شناسی معنوی، تلاش می‌کنند نشان دهند که روان انسان می‌تواند رشد کند، آگاه‌تر شود و از رنج به معنا برسد.

۲. علم، ایمان و درون‌نگری

{۸ راهکار علمی و کاربردی برای افزایش انرژی در زندگی روزمره}

در آینده، مسیر شناخت روان احتمالاً ترکیبی از علم و درون‌نگری خواهد بود.
فناوری به ما امکان می‌دهد مغز را دقیق‌تر بشناسیم، اما تنها خرد درونی است که می‌تواند به ما بیاموزد چگونه درون خود را آرام کنیم.


جمع‌بندی نهایی: روان، سفری بی‌پایان

از اسطوره تا علم، از پرستش خدایان تا اسکن مغز، انسان همیشه در جست‌وجوی خود بوده است.
هر مرحله از تاریخ، آینه‌ای از مرحله‌ای در رشد روان جمعی بشر است:

  • اسطوره‌ها، کودکی ذهن انسان بودند.
  • فلسفه، دوران نوجوانی خرد بود.
  • و علم، بلوغ عقلانی بشر است.

اما شاید هنوز هم روان در حال رشد باشد — در مسیری بی‌پایان از ناآگاهی به خودآگاهی، از ترس به عشق، و از جهل به فهم.

زیبایی این مسیر در همین است:
روان انسان نه مقصد دارد و نه پایان، بلکه همیشه در حال کشف خویشتن است.

درباره رضا صفری

© کليه حقوق محصولات و محتوای اين سایت متعلق به مدیر سایت می باشد و هر گونه کپی برداری از محتوا و محصولات سایت پیگرد قانونی دارد.

دیدگاهتان را بنویسید